در سوگ والاحضرت شاهپور علیرضا پهلوی

“آری انگار خزر بی تاب است” بی قراری نکن ای عاشق داخسته که زود به شمال و لب دریا برسی به خزر بنگر و بین بی قرار است انگار گوئیا می داند که تو در راهی و باز همه ذرات تنت آن او خواهد بود آری انگار خزر بی تاب است موج …


“آری انگار خزر بی تاب است”

بی قراری نکن ای عاشق داخسته
که زود
به شمال و لب دریا برسی

به خزر بنگر و بین
بی قرار است انگار
گوئیا می داند
که تو در راهی و باز
همه ذرات تنت
آن او خواهد بود

آری انگار خزر بی تاب است
موج در موج به هم می تابد

گوئیا خواب ترا می بیند
یا در آن خواب ترا می جوید
بی قرار است انگار
اثری نیست ز آرامش او

گوئیا منتظر است
موج دریای خزر
تا که ذرات تنت را ببرد
و در آن ساحل زیبای شمال
بر زمین وطنت بگذارد
و چو آن عاشق دلداده مست
سر فرود آرد و بر پیکر تو
تا ابد بوسه زند
قصه عشق ترا
در وطن جار زند

آری انگار خزر بی تاب است
آری انگار خزر بی تاب است