رضا شاه پهلوی و ایران نوین

بخش اول

 دو دهه ای از استقرار مشروطیت نگذشته بود که آشوب های داخلی- بی کفایتی برخی از دولتمردان و دخالت های خارجی، ایران مشروطه را به صحنه کشمکش های سیاسی تبدیل کرده بود؛ آن وقایع که تخریب شهرها و ناامنی راه ها را به دنبال داشت، زندگی ایرانیان را در همه زمینه ها مختل و شیرازه انسجام ملی کشور را ازهم گسیخته بود. در چنین شرایطی عده ای از وطن پرستان و مشروطه خواهان، برای از بین بردن ملوک الطایفی که تمامی ایران را در بر گرفته بود، درصدد تمرکز سیاسی و بازسازی اقتصاد و جامعه ایران برآمدند؛ آنان بدرستی خواهان دستی قوی و آهنینی بودند که یکپارچگی سیاسی، انسجام جغرافیایی و ساماندهی اقتصاد را به ایران آورده و دست آوردهای مشروطیت و نوسازی را از حالت تعلیق درآورد. اتفاق نظر و اجماع کلی بر حضور سردارسپه بود که در آن دوران جزو فرماندهان نیروهای قزاق بود. محمدتقی بهار(ملک الشعراء) درباره رضاشاه می نویسد: «به دلیل هرج و مرج مملکت و هتاکی جراید که بعد از انقلاب روسیه روی داد و هم چنینن به دلیل ضعف حکومت مرکزی و قوت یافتن راهزنان و یاغیان و هزاران مفاسد دیگر که کشور را به ویرانی می برد، اعتقاد داشتم که باید حکومت مقتدری حاکم شود تا با طرح نقشه های تازه، از این نابسامانی جلوگیری کند. ااحمد شاه از کسانی بود که قادر به چنین حکومتی نبود. کودتا صورت پذیرفت و رضاخان به حکومت رسیدد. من به این مرد تازه رسیده  و شجاع و پر طاقت اعتقادی شدید پیدا کردم که این مرد می تواند اوضاع مملکت را سر و سامانی بدهد. »

با این زمینه های فکری و سیاسی در سحرگاه سوم اسفند، نیروهای قزاق به فرماندهی سردار سپه از قزوین عازم تهران شده و با استقبال مردم و برخی از سیاستمداران، در مراکز نظامی و اجرایی پایتخت مستقر شدند؛ پادشاه وقت- احمد شاه قاجار- به همراهی با آنان برخاست و نخست وزیر تعویض شد.

***

رضاشاه پهلوی متولد ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ خورشیدی در سوادکوه از مناطقه آلاشت است؛ نوش آفرین- مادر رضاشاه را بعداز فوت پدرش در حالی که کودکی چهل روزه بود، از شهرستان سوادکوه به تهران آورده و در محله سنگلج زندگی تازه ای را شروع کردند. به روایت برخی از تاریخ نگاران، مخارج زندگی آنان را تا هفت سالگی رضا، سرهنگ ابوالقاسم آیرم‌لو- که خیاط قزاقخانه بود، عهده دار می شود. رضا(شاه) در ۱۴ سالگی توسط صمصام که بستگانش بود، وارد فوج قزاق سوادکوه و تابین (سرباز) شد. وی در آن دوران مدتی نگهبان سفارت آلمان در تهران خدمت کرده و در سال ۱۲۸۸ خورشیدی، به همراه قوای بختیاری و ارامنه برای مقابله با شورش‌های محلی به مناطق زنجان و اردبیل اعزام شده و در جنگ با قوای ارشدالدوله از خود رشادت هایی نشان می دهد. در همان دوران، با درجه یاوری(ستوانی)، به فرماندهی دسته تیرانداز و سپس در سال ۱۲۹۷ خورشیدی به فرماندهی آتریاد(تیپ) همدان منصوب می شود.

چند ماه قبل از کودتا، رضاخان که اینک فرماندهی مجرب و کارآزموده است، به مقابله با شورش میرزا کوچک خان جنگلی به گیلان عازم می شود و پس از موفقیت در مإموریت خود، به قزوین برگشته و سپس واقعه کودتای سوم اسفند رخ می دهد.

در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان سردار سپه، با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌وزیری منصوب شده و با مسافرت شاه به اروپا، در واقع اداره کشور بر عهده سردار سپه قرای می گیرد. در این سالهای نخست‌ وزیری، سردار سپه با اختیارات کامل قانونی، اصلاحات عمومی را در سراتاسر کشور به مرحله اجرا می گذارد؛ به تعبیری این اصلاحات باعث رویکرد مثبت مردم به وی شده و در نهایت نمایندگان دوره پنجو مجلس شورای ملی در روز ۹ آبان ۱۳۰۴ خورشیدی ماده واحده‌ای را مطرح می کنند که به موجب آن احمدشاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت «در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص آقای رضاخان پهلوی» سپرده شد و «تعیین تکلیف حکومت قطعی» به مجلس مؤسسان واگذار شد.

رضاشاه پهلوی، در دوران شانزده ساله پادشاهی زیرساخت های اقتصادی و اجتماعی ایران را نوسازی کرده و تمامی اهتمام خود را صرف مدرنیزاسیون کشور می کند. در واقعه سوم شهریور ۱۳۲۰ به واسطه دریایت وطن پرستانه از سلطنت استعفا داده و به اجبار عازم تبعیدگاه می شود.

رضاشاه پهلوی در ۴ مرداد ۱۳۲۳ هجری خورشیدی پس از دومین سکته قلبی در ژوهانسبورگ درگذشت.

احمد کسروی در مورد رضاشاه می نویسد:«… او را یک پادشاه غیرتمند و کاردان می شناسیم که بیست سال در راه این کشور کوشش ها کرد و رنج ها برد و سرانجام سود توده را در کناره گیری خود دانسته کناره گرفت. این بدگویی هایی که از کسانی می شنویم بیشترش از آن ست که از تاریخ بیست ساله آن شاه و از اسرار سیاسی ایران ناآگاهند و بسیاری نیز نمک ناشناس و بدخواه می باشند… رضا شاه به این کشور نیکی ها کرده و باید ایرانیان از او قدردانی نمایند و یادش را به احترام کنند»

***

در وقوع‌ کودتای‌ سوم‌ اسفند ۱۲۹۹، که به‌ تعبیر شاهرخ‌ مسکوب‌ «یکی‌ از چرخش های‌ دورانساز تاریخ‌ معاصر ایران‌ رخ‌ داد. دنیایی‌ فرو ریخت‌ و دنیایی‌ سر برکشید»، تثبیت‌ بنیان‌های‌ اولیه‌ با ایجاد یک‌ دولت‌ مرکزی‌ مقتدر و انتقال‌ سلطنت‌ از قاجاریه‌ به‌ پهلوی، توانست‌ بر آشوب‌، هرج‌ و مرج‌ یاغیان محلی و دست‌اندازی‌ عوامل و مزدوران خارجیان‌ غلبه کرده‌ و هویت‌ ایرانی‌ را محقق ساخته و بخشی‌ از اهداف‌ و آرمان های سیاسی ـ اجتماعی‌ مشروطه خواهان را به‌ شکل‌ دولت‌ مدرن‌ متمرکز‌ به صحنه آورد.

در واقع، رضاشاه پهلوی که نتیجه ای از مطالبات ملی گرایان و مدرنیست های ایرانی بود، با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، توانست فتنه جویان و عوامل خارجی را سرکوب کرده و دست دیپلمات های بیگانه را از اداره کشور کوتاه کند؛ کودتا که در سوم اسفند انجام شد و تحرکات اولیه در مقابله جدی با عوامل آشوب طلب به ثمر نشست، بازسازی همه جانبه کشور در دستور کار رئیس الوزرا سردار سپه قرار گرفت و انجام آن ها در دوره پادشاهی به محقق شد.

رضاشاه پهلوی در فرایند نوسازی کشور از حمایت و همکاری بخش گسترده ای از نخبگان برخوردار بود؛ در همان دوران، «انجمن‌ ایران‌ جوان‌» یکی از آن جمع ها، که از نخبگان سیاسی و فرهنگی مدرن گرا تشکیل‌ شده‌ بود، با انتشار مرامنامه‌ای‌ رؤس‌ برنامه‌های‌ نوگرایانه‌ خود را این‌ گونه‌ اعلام‌ کرده‌ بود:

ـ الغایی کاپیتولاسیون‌.

ـ احداث‌ راه‌آهن‌.

ـ استقلال‌ گمرکی‌ ایران‌.

ـ فرستادن‌ دانشجوی‌ دختر و پسر به‌ اروپا.

ـ آزادی‌ زنان‌.

ـ وضع‌ قانون‌ جزا.

ـ توجه‌ به‌ ترویج‌ معارف‌ و تعلیمات‌ ابتدائی‌.

ـ تأسیس‌ مدارس‌ متوسطه‌ و توجه‌ به‌ تحصیلات‌ فنی‌ و صنعتی‌.

ـ محروم‌ کردن‌ بی‌سوادان‌ از حق‌ رأی‌.

ـ تأسیس‌ موزه‌ها و کتابخانه‌ها و تئاترها.

ـ اخذ و اقتباس‌ قسمت‌ خوب‌ تمدن‌ اروپا. علی اکبر سیاسی در خاطرات خود از دیدار بنیان گذاران «ایران جوان» با سردار سپه این گونه یاد می کند: « چیزی‌ از تأسیس‌ «ایران‌ جوان‌» نمی‌گذشت‌ که‌ سردار سپه‌ نخست‌ وزیر نمایندگان‌ ایران‌ جوان‌ را به‌ حضور خواند. انجمن‌ دعوت‌ سردار سپه‌ را پذیرفت‌ ـ البته‌ جز این‌ هم‌ نمی‌توانست‌ بکند! اسماعیل‌ مرآت‌، مشرّف‌ نفیسی‌، محسن‌ رئیس‌ و من‌ با اندکی‌ بیمناکی‌ به‌ اقامتگاه‌ او که‌ در آن‌ موقع‌ در خیابان‌ سپه‌ تقریباً روبروی‌ مدارس‌ نظام‌ (بعدها دانشکده‌ افسری‌) بود رفتیم‌. در محوطه‌ باغ‌ ایستاده‌ بودیم‌ که‌ او با شنلی‌ که‌ بر دوش‌ داشت‌ با قامت‌ بلند و برافراشته‌ خود از دور پیدا شد و روی‌ نیمکتی نشست‌ و به‌ ما اشاره‌ کرد نزدیک‌ شویم‌ و روی‌ نیمکتی که‌ نزدیک‌ او بود جلوس‌ کنیم‌. آن‌ گاه‌ گفت‌: «شما جوان‌های‌ فرنگ‌ رفته‌ چه‌ می‌گوئید؟ حرف‌ حسابتان‌ چیست‌؟ این‌ انجمن‌ ایران‌ جوان‌ چه‌ معنی‌ دارد؟» من‌ گفتم‌: این‌ انجمن‌ از عده‌ای‌ جوانان‌ وطن‌ پرست‌ تشکیل‌ شده‌ است‌. ما از عقب‌ماندگی‌ ایران‌ و از فاصله‌ عجیبی‌ که‌ ما را از کشورهای‌ اروپا دور ساخته‌ است‌ رنج‌ می‌بریم‌ و آرزوی از بین‌ بردن‌ این‌ فاصله‌ و ترقی‌ و تعالی‌ ایران‌ را داریم‌ و مرام‌ انجمن‌ ما بر همین‌ مبنی‌ و اصول‌ گذاشته‌ شده‌ است‌. گفت‌: «کدام‌ مرام‌؟» من‌ مرامنامه چاپ‌ شده‌ انجمن‌ را به‌ او دادم‌. آن‌ را گرفت‌ و آهسته‌ و به‌ دقت‌ خواند. آن‌ گاه‌ نگاه‌ نافذ و گیرنده خود را متوجه‌ ما کرد و با کمال‌ گشاده‌روئی‌ گفت‌: «این‌ها که‌ نوشته‌اید بسیار خوب‌ است‌. می‌بینم‌ که‌ شما جوانان‌ وطن‌پرست‌ و ترقی‌خواه‌ هستید و آرزوهای بزرگ‌ و شیرین‌ در سر دارید. ضرر ندارد که‌ با ترویج‌ مرام‌ خودتان‌ چشم‌ و گوش‌ها را باز کنید و مردم‌ را با این‌ مطالب‌ آشنا بسازید. حرف‌ از شما ولی‌ عمل‌ از من‌ خواهد بود… به‌ شما اطمینان‌، بلکه‌ بیش‌ از اطمینان‌ به‌ شما قول‌ می‌دهم‌ که‌ همه این‌ آرزوها را برآورم‌ و مرام‌ شما را که‌ مرام‌ خود من‌ هم‌ هست‌ از اول‌ تا آخر اجرا کنم‌… این‌ نسخه‌ مرامنامه‌ را بگذارید نزد من‌ باشد… چند سال‌ دیگر خبرش‌ را خواهید شنید.»

برگرفته از کیهان لندن